داستان های کوتاه

داستان های کوتاه

بهشت شداد



حضرت هود علیه السلام در زمان پادشاهی شداد پیوسته او را دعوت به ایمان می کرد. روزی شداد به وی گفت : «اگر من ایمان بیاورم خداوند به من چه می دهد ؟ » هود گفت : « جایگاه تو را در بهشت برین قرار می دهد و زندگانی جاوید به تو خواهد داد.» شداد اوصاف بهشت را از هود پرسید . آن حضرت گوشه ای از خصوصیات بهشت را برایش بیان نمود . شداد گفت اینکه چیزی نیست من خود می توانم بهشتی بهتر از آنچه تو گفتی تهیه نمایم .
از این رو در صدد ساختن شهری برآمد که شبیه بهشت برین باشد. یک نفر را پیش ضحاک تازی که خواهر زاده ی او بود فرستاد - در آن زمان ضحاک بر مملکت جمشید (ایران) حکومت میکرد - و از او خواست هرچه طلا و نقره می تواند فراهم سازد . ضحاک بنا بر دستور شداد هرچه توانست زر و زیور تهیه نمود و به شام فرستاد . شداد اشخاصی را به اطراف مملکت خویش فرستاد و در تهیه طلا و نقره و جواهر و مشک و عنبر جدیت فراوان نمود و استادان و مهندسین ماهر برای ساختن شهر بهشتی آماده کرد .
سپس در اطراف شام محلی که از نظر آب و هوا بی مانند بود انتخاب نمود . آنگاه دیوار آن شهر را دستور داد با بهترین اسلوب بسازند و در میان آن قصری از طلا و نقره بوجود آورند و دیوارهای آن را به جواهر و گوهر های گران قیمت بیارایند و در کف جویهای روان آن شهر به جای ریگ و سنگ ریزه جواهر بریزند . هم چنین درختهایی از طلا ساختند که بر شاخه های آنها مشک و عنبر آویخته بود و هر وقت باد می وزید بوی خوشی از آن درختها منتشر میشد .
گفته اند دوازده هزار کنگره از طلا که به یاقوت و جواهر آراسته بود بر گرد قصر او ساختند و
در مدت 500 سال هرچه سیم و زر و قدرت بود برای ایجاد آن شهر بکار برده شد تا اینکه به شداد خبر دادند آن بهشت که دستور داده بودید آماده گردیده است.
شداد پس از اطلاع با لشگری فراوان برای دیدن شهر حرکت کرد . چون به یک فرسخی شهر رسید آهوئی به چشمش خورد که پاهایش از نقره و شاخ هایش از طلا بود . از دیدن چنین آهوئی در شگفت شد و اسب از پی او بتاخت تا از لشکر خود جدا گردید.
ناگاه در میان بیابان سواری مهیب و وحشت آور پیش او آمد و گفت : « ای شداد خیال کردی با این عمارت که ساختی از مرگ محفوظ می مانی ؟ »
از این سخن لرزه بر تن شداد افتاد و گفت : تو کیستی ؟ جواب داد من ملک الموتم . پرسید به من چه کار داری و در این بیابان چرا مزاحم من شده ای ؟
عزرائیل گفت : « برای گرفتن جان تو آمده ام .»
شداد التماس کرد که مهلت بده یک بار باغ و بستان خود را ببینم . آنگاه هرچه می خواهی بکن .
عزرائیل گفت : «به من این اجازه را نداده اند » و در آن حال شداد از اسب در غلطید و روحش از قالب تن جدا شد و تمام لشگر او با بلائی آسمانی از میان رفتند و آرزوی دیدار بهشت را به گورستان برد .
نیز نقل شده که از عزرائیل پرسیدند . این قدر که تا کنون قبض روح مردم را کرده ای آیا تو را بر کسی رحم و شفقت حاصل شده است ؟ جواب داد : آری ، یکی بچه ای که در میان یک کشتی متولد شد و دریا طوفانی گردید و من مامور قبض روح مادر آن بچه شدم و آن نوزاد بر تخته پاره ای مانده و به جزیره ای افتاد ؛ دیگری بر شداد که بهشتی با آن زحمت ساخت و او را اجازه ندادند که یک مرتبه بهشت خود را ببیند.
در این موقع به عزرائیل خطاب شد : آن نوزادی که در کشتی متولد شد و به جزیره افتاد همان شداد بود که در کنف حمایت خود بدون مادر او را پروراندیم و آن همه نعمت و قدرت به او عنایت کردیم . ولی او از راه دشمنی ما در آمد و با ما دشمنی نمود1. اینک نتیجه دشمنی و کفر خود را فعلا در این دنیا دید تا چه رسد به عالم آخرت .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1)روضه الصفا

منبع : کتاب داستان ها و پندها

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط مسلم  |